تبليغاتX
Tanha nafar





















Tanha nafar

قصه ی اشک هایم را می نویسم تا ...

 

میبینم رویایی را که می اید...

در رویایم...

شبانه،آرام آرام

وبا قم های بارانی اش رویایم به بام اسمان پر میزند

عاشقان میدانند چه حسی است...

حس رواز شبانه با بال های احساس...

میدانندچگونه است لحظه های عاشقی باقطره های باران....

اما خبر از دل بیقرار من ندارند،

که بارویایم پر میزند...

خبر ندارند که وقتی جای پای قدم های بارانی اش بر دل من میماند،

من،

بی خبر از او

بیدار میشوم

و میگویم:

فقط رویا بود...

  

+نوشته شده در پنجشنبه 1388/09/26ساعت6:24 PMتوسط عطیه | |

Click to view full size image 

تلنگری به سکوت شب،و اکنون قطره ای میچکد از بام اسمان.

باد،باران،طوفانی واقعی.من، بی حرکت روی زمین.

رعد و برق،ابر ها،گردابی در وجود،من بی حرکت روی زمین.

شب،میگذرد.سپیده..من ایستاده ام.ناگهان...

هوش،هواس،جان،احساس،میرود.من،بی جان ،بی حرکت روی زمین.

بوسه ای بر گونه ام ووجود کسی دیگر در کنار من،بیدار میشوم.

لبخندی از سر ارامش،میگویم:دیر امدی..منتظرت بودم...

جوابی با لبخند:میدانم!!

مرا از زمین بلد کرد.با هم،به سوی اسمان،من و عشقی که دوباره زنده شد...

پروازی به زیبایی ارامش...  

ببخشید که بعضی ها رو خبر نکردم وقت نشد!!

 

+نوشته شده در یکشنبه 1388/09/01ساعت5:15 PMتوسط عطیه | |

سلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــام به همه ی دوستان عزیزم!! دلم براتون تنگ شده بود!!!

وای نمیدونید چه اتفاقاتی واسه من افتاد!!!

اول از همه از همتون معذرت میخوام که یه مدتی نبودم و به کامنتاتون جواب ندادم !!!

و اما بقیه داستان:حدس بزنید کجا بودم؟؟؟خیلی ممنون!!خودم میگم!رفته بودم کربلا!!برای همتونم دعا کردم عزیزان!!حالا هم چیزی براتون ندارم جز یه مشت خاطرات...

خلاصه برین سر اصل مطلب:

اول از همه بگم که من از هرچی عربه متنفرم!!!یه جوری نگات میکنن که خودتم اب میشی!!با نگاشون انگار دارن میخورنت!!

تو این سفر خیلی بهم خوش گذشت.(البته اگه عربا رو خط بزنیم!!!)ما اینقدر این مدیر کاروانرو اذیت کردیم که....خدا میدونه!!خلاصه.

چشمتون روز بد نبینه ما یه ایل راه انداختیمو رفتیم.اخه ببینین کیا باهامون بودن!!:اول از همه مادر و پدر محترم(!!!)دوم دایی و زندایی بنده(!!)سوم مادر بزرگ و پدر بزرگ گرامی(!!!)چهارم مادر مادر ما(!!!)پنجم چند تا از فامیلای زندایی من(!!!)ششم دختر دایی مادر من و...(اخه داییم قبلا خودش کاروان دار بوده و الان کلی پارتی داره!!!)سر جمع میشدیم ۱۴ نفر!!!همگی باهم کل پشت اتوبوس رو میگرفتیم(میدونین که هوایی نمیبرن).داییم (ماشاا.. اینقدر خوش سفره!!!)گوله نمکه!!!این سفر کلی بهم خوش گذشت. هرجا میرفتی چهار تا اشنارو میدیدی!!همینشم خوب بود!!

خلاصه ما تا مرز مهران تقریبا۶ ساعت تو اتوبوس بودیم.فکر کنم دیگه شب شده بود که رسیدیم نزدیک مرز. دوتا اتاق بهمون دادن که تو یکیش خانمها وتوی اون یکیش هم اقایون بودن.اون شبو اونجا گذروندیم.صبحم با خواب الودگی تمام وضو گرفتیم ونماز خوندیم و خوابیدیم ساعت ۸    بود که راه افتاده وبعد از ۳ساعتی هم رسیدیم به مرز مهران.کلی گشتنمون!!!دوقدم که راه میری یه ایستگاه تفتیش هست!!!وجدا از اون!!! وای وای وای!!!

بچه ها چشمتون روز بد نبینه یک سرباز امریکایی های گنده ای اونجا بودن!!!قد بلد چهار شونه قیافه ی اخمو با یه عینک افتابی شیک.میدیدیشون جذبه فرایت میگرفت فجیه!!!خودت میفهمیدی چه خبرهخلاصه اونجا کلی معطل شدیم ولی اخر سر از مرز رد شدیم. اتوبوس عراقی یه اتوبوس مزخرفی بود که نگو!!!ولی تحمل کردیمش!!و اخرم رسیدیم به نجف.اولین جایی که میبرنت تا اخرش برسی به کربلا.خلاصه از جزئیات بیام بیرون...توی حرم..وقتی اولین قدمو برداشتم...باورم نمیشد دارم کجا میرم!!!یه حسی داشتم..حس قشنگی که هر وقت بهش فکر میکنم گریم میگیره...امیدوارم همتون برید اونجا.حرم امام علی خیلی خوشگلتر از بقیه ی حرما بود...تو حیاتش شبا پر بود از کبوتر های یاکریم که بدون ترس به ادما نزدیک میشدن...بارگاه ایشون خیلی زیبابود...پارچه های سبزی که بالای ظریه(اگه غلط املایی داره بگین!!)بودن خیلی قشنگ میدرخشیدند...اون موقع اشکهام از همه ی موقع ها بیشتر میدرخشید...احساس کردم که اونقدر امام علی رو دوست دارم که اگه یه لحظه پیشم نباشه میمیرم...احساس میکردم همیشه پیشمه...

دیگه از بین راه نگم.۳روز اونجا بودیم.بعد راه افتادیم به طرف کاظمین(البته در این بین مسجد کوفه و خونه ی امام علی و یه سری جاهای دیگه هم دیدیم اعمال مسجد کوفه اینقدر زیاد بود!!۷۲ رکعت نماز!!!)رسیدیم به کاظمین.حرمای اونجا هم زیارت کردیم.(دیگه حوصله ی زیاد تعریف کردنو ندارم...اخه دلم تنگ شده!!!) یک روز اونجا بودیم بعد صبح فرداش راه افتادیم طرف کربلا.رسیدیم هیچی از اونجا نمیگم...اگه یک کلام حرف بزنم امشب خوابم نمیبره...همش گریه میکنم...بهترین احساسا مال اونجاست.بهترین اشکها اونجا ریخته میشه...وقتی برات تعریف میکنن که تو طل زینبیه چی شد...تو خیمگاه چی شد...تو بین الحرمین چی شد...میسوزی... انگار اون وقایع داشت جلوی روم اتفاق می افتاد...وقتی رفتیم محل قطع شدن دست راست حضرت ابولفضل رو دیدیم...خیلی ناراحت بودم...گریه میکردم ولی زجه نمیزدم..اما فکر کنم اشوبی که من تو دلم داشتم خیلی بیشتر از اشوبی بود که یکی که زجه میزد داشت...جدا از کثیفی مردمش و خود شهر،حرما خیلی باحال بودند...

هرچی بگماز کربلا بازم حرفام تموم نمیشه...این حرف اخرمه"یا حسین (ع)عاشقانه دوستت دارم"

+نوشته شده در جمعه 1388/08/15ساعت5:3 PMتوسط عطیه | |

یادم باشد اگر باران باریدن را فراموش کرد یادش بدهم!!...نکند خود هم فراموشش کنم!!!

یادت باشد اگر لبخندی خشک شد ابش بدهی!!...نکند اب را، فراموشش کنی!!!

یادش باشد اگر پجره ای باز کرد پرده ها را نکشد!!...نکند پنجره فریاد کند!!!

یادمان باشد اگر گلی رویید نگوییم که چرا گریان است!!...نکند خاک بیداد کند!!!

یادتان باشد اگر چاله ای بود میان جاده،پرکنیدش و نپرسید چرا چون دل صاف چاله از سنگ نیست میشکند!!...نکند دل او را شکنید!!!

یادشان باشد اگر ماه ندرخشید شبانگاه،نگاه برنگیرند!!..نکند ماه ندرخشد دیگر!!!

ببخشید اینقدر بده ها!!!خودم نوشتمش!!!

 

+نوشته شده در شنبه 1388/07/04ساعت5:41 PMتوسط عطیه | |

یه عکس زیر بارون بود...بارونی که رنگیش کرد...سیاه بود...

سیاه سیاه فقط یه لکه سفید روش داشت...لکه تنها هم دم اون سیاهی بود...اون از تنهایی میترسید..

زیر اون بارون لکه رنگ گرفت..سیاهی رنگ گرفت...

لکه سرخ شده بود...رنگ خون...اما..

یک دفعه یه سنگ..یه سنگ اومد وخورد بهش...سیاهی هیچیش نشد...

لکه شکست...حالا دیگه سیاهی هیچی نداشت...

باورش نمیشد که دیگه هیچی نداشت

بارون هنوز میبارید...

سنگ میخواست به سیاهی بگه برو...ولی اشتباهی لکه رو شکست...اون لکه قلب کوچیک من بود...که شکست....

وای بر من...که حتی قلبم هم طاقت موندن پیشم رو نداره....وای برمن...

 

+نوشته شده در پنجشنبه 1388/07/02ساعت4:51 PMتوسط عطیه | |

سلام به همگی!!!من امروز خیلی سر حال وشادم!!!اولیش برای بارونه،دومیش هم بمونه برا خودمامروز ودیشب وپریشب اینجا بارون اومد!!!اینقدر خوشحال بودم که سریع رفتم زیر بارون وکلی خیس شدم!!جاتون خالی!!راستی چند روزه نتمون قاط زده برا همین یکم دیر میشه که بیام کامنت هارو بخونم و جواب بدم.از همگی معذرت میخوام.امروز یکی از مطلبهایی که قبلا نوشتم رو براتون میزارم!!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

میدونی من چقدر تنهام؟!

ــ بله

نمیخوام دیگه تنها باشم!

ــ بله

نشسته بودیم توی بام.زیر آسمون شب.داشتم براش تعریف میکردم که چقدر تنهام...کار همیشگیم بود این سومین بار بود که براش میگفتم...

چیکار کنم؟؟

ــ بله

آره فقط همینو میتونم بگم!!

_بل...

نگاهش کردم.کوکش تموم شده بود... عروسک زیبای من که فقط میتونست بگه:بله...کوکش کردم و...

میدونی من چقدر تنهام؟؟

_بله.

___________________

قشنگ بود نه؟؟

تا آپ بعد بای بای!!

+نوشته شده در جمعه 1388/06/27ساعت4:4 PMتوسط عطیه | |

 

Click to view full size image

رویای من...کجاست؟وقتی که دنبالش میگشتم،گم شد...وقتی که همه چیز را به پایش ریختم گریخت...

از ترس اینکه او را نیز از دست بدهم،رفت...او میدانست اینگونه میشود...میدانست شب های سفید من

آخر به سیاهی میرسد...میدانست دستان مهربان من،آخر فراموش میشود...میدانست و گذاشت در

 رویای سبز خود غرق شوم...میدانست و گذاشت اولین قطره های قلبم مثل شرابی در لیوانی

 شکسته ذره ذره و آرام آرام بریزند و من بی خبر به دنبال ذره های وجود او بگردم...میدانست...

حال چه؟کجاست رویای زیبای من؟؟...

... 

+نوشته شده در سه شنبه 1388/06/24ساعت12:50 PMتوسط عطیه | |

گفتم :تنهام...

 

گفت: نگو.

 

گفتم:گریم میگیره.

 

گفت:بخند.

 

گفتم:نمیتونم.

 

گفت:شاید.

 

گفتم:اگه تونستم؟

 

گفت:شاید.

 

گفتم:نمیخوام!

 

گفت:دست تو نیست.

 

گفتم:نگو!!

 

و..سکوت کرد...

 

گفتم:دوستت دارم.

 

گفت:نمیتونی.

 

گفتم:چرا؟!

 

گفت:نمیتونی.

 

ورفت...بعدها فهمیدم چرا گفت نمیتونی...چون او از باران میومد ومن از..اتش..

 

نظر یادت نره!!

+نوشته شده در شنبه 1388/06/21ساعت6:39 PMتوسط عطیه | |