قصه ی اشک هایم را می نویسم تا ...
چشمانم را میبندم... طوفان را تجسم میکنم ...ولی هیچ بادی نخواهد وزید. من نا امید نخواهم شد. من هنوز چشمانم را بسته ام. در این شب که سیاهی لباس اسمان را تن کرده من نور را تجسم میکنم... عشق را تجسم میکنم... هوا را خاک را و دستی که صمیمانه دستانم را می فشارد... من تشنه یک نسیمم که با خیال راحت بوزد و رقص زیبایش را به نمایش بگذارد. من هنوز هم چشمانم را بسته ام. اینجا..هنوز تنها مانده ام...اما راستش یک چیز را میدانی؟ این یک راز است!نگویی به کسی! من تازه فهمیدم...که هر گاه چشمم را میبندم تاریکی از بین میرود! شاید هم تجسم میکنم رفته... به هر حال من برای روز بودن چشمانم را میبندم... که شاید در روشنایی روز کسی به پا خیزد و مرا پیدا کند... خبری دارم بدون شرح، که صاحب شهر پریان مرا بیرون کرد... خبری دارم عجیب که به جرمی مرا راه ندادند در شهر...جرم من این بود که باور داشتم،میرسد قلبم به روزی اطلسی که ماه رخ زیبایش را به نگاهم خواهد تاباند. خبری دارم با فریاد،که دلم میخواهد چمدانم را باز کنم ، به همه نشان دهم قلبم را، که به باور ان روز میتپد... خبری دارم با سکوت که لبخند در شهر ما حکم شلاق دارد.... خبری دارم با اشک،خبری دارم با بغض،خبری دارم با...من... خبر این است:من دلم عدالت میخواهد! من دلم دادگاه میخواهد که در ان متهم کنند حاکم شهر پریان را به این که جرم را عشق میداند و بس! مگر شهر پریان سرزمینی نیست، رنگی که پریان عالم در ان جمع شوند... من دلم دادگاه میخواهد که نگهبان شهر را متهم کند که مرا راه نداد با این که خودش میدانست،حاکم شهر عدالت نمیداند... من دلم فریاد میخواهد که در ان موج زند رنگ عدالت،زیبا... من دلم فریاد میخواهد که کند ارام دل تنگم را،با صدای خوش یک رویا... من دلم فریاد میخواهد... مرد عروسکی کنارم نشست.چشمانش را به چشمانم دوخت و محو نگاهم شد...خیلی وقت بود که او مرا این گونه نگاه میکرد...نمیدانستم چرا این گونه نگاهم میکند اما ... انگار دوست داشتم برای همیشه این گونه محو نگاهم شود.از احساس خود هم سر در نمی اوردم...او یک عروسک بود...اما با قلبی مهربان و نگاهی خیره کننده...ولی چگونه میتوانست احساس کند؟... بالاخره پرسیدم:چرا اینقدر نگاهم میکنی؟ گفت:تا به حال عاشق شدی؟ گفتم:عاشقی دیگر چیست؟ گفت:یعنی برای نفس های کسی پرپر شدن...یعنی حاضر شوی همه سختی هارا خودت تحمل کنی و دم نزنی که مبادا دلش بگیرد...یعنی همه دنیا را بدهی تا فقط یک لحظه چشمانت را به چشمانش بدوزی و بگویی دوستت دارم...درست مانند احساسی که من به تو دارم... گفتم:چطور ممکن است تو عاشق شوی؟ او خندید...گفت:تا به حال قلبم را دیده ای؟ گفتم:قلبت؟... دستش را در جیبش فروبرد و قلب کوچک پارچه ای را در اورد و با لبخند گفت:این گونه عاشقت شدم...ببین این قلب من است.. مثل همه قلبها میتپد ، مثل همه قلبها نفس میکشد و مثل تمامشان عاشق میشود...و من عاشقت شده ام...قلب من فقط برای تو میتپد... برای لحظه ای قلبم گرفت...اما...بعد قیافه ام در هم رفت...گفتم:اما من...نمیتوانم قلبم را نشانت بدهم... گفت: نیازی نیست... گفتم:نه...من هم باید تپش های قلبم را نشانت دهم...مگر این عشق نیست؟ باز خندید و گفت:نیازی نیست!خیلی وقت است که صدای تپش های قلبت دیوانه ام کرده... گوش کردم...اری...نام او حتی در تپش های قلبم هم حک شده بود...حتی میتوانستم صدای فریادش را بشنوم که میگفت عشق را پیدا کرده... او مقابل من زانو زد...و گفت:قلب من را قبول کن... گفتم:اما بدون قلبت خواهی مرد... گفت:عمر عروسک ها بیش از یک رویا نیست...و رویای ما رو به پایان است... شکه شدم.قطره های اشکم صورتم را در هم شکستند...گفتم:اما...من تازه عاشق شده ام... چشمانش خیس بود... ارام گفت:من هم... قلبش را در دستم گذاشت و خودش مانند یک رویا در هوا محو شد... ...همان لحظه بود که از خواب پریدم... چشمانم خیس بود... سالهاست رهگذران خنده بر لب نگاهم میکنند... شما نمیدانید چه احساس بدی ست،که وقتی دیگران نگاهت میکنند،در چشمانشان چیزی نمیبینی جز ترحم... شما نمی دانید چه وحشتناک است که لبهایت هم به توصیف حالت نمیپردازند... شما نمی دانید در این سالها من چگونه زندگی کردم...نه نمیدانی... هروقت دلم برایت تنگ میشود،مینویسم...اما... وقتی کسی نوشته ام را میخواند،...و میپرسد که عاشق هستی؟... توضیحی ندارم...و پاسخ میدهم"من و عشق؟؟من فقط برای خود مینویسم"... و هنوز خودم هم نمیدانم که که را این گونه دوست دارم...وهر لحظه در این دنیا تنها میمانم به گناه عشق الوده اما هرکس که نداند من میدانم که عشق هیچ گاه گناه نیست. ولی مردمان دنیا ی من حتی نمیدانند چرا این گونه ام.. و به حال نزارم میخندند... سالهاست که من این گونه ام...سالهاست که همه به من میخندند ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ سلام!خوب هستید؟زیاد جالب نبود...اخر زیاد خوب نیستم...به جاش یکی از نوشته های قبلیم را هم براتون میزارم...تابستان هم شروع شد... خب...دل من برای همتون تنگ شده بود!امیدوارم حالتون خوب باشه. میخواستم قسمتی از نو شتمو خودم با زبون خودم بهتون بگم... اگه یه موقع یه دیوونه دیدین،یا یکی که همش تو رویاست،یا افسرده ست،حتی از سر شوخی هم بهش نخندین... اگه یه ادم زود رنج دیدین یا کسی که زود ناراحت میشه...بازم بهش نخندین،ناراحتش نکنین... شاید عاشق باشه... شاید خودشم نمیدونه چشه اما شما بدونین اون عاشقه... هیچ وقت به یه عاشق نخندید...دعای عاشقا زود میگیره...نگین نه...اگه عشق واقعی باشه زود میگیره.. خب...همین دیگه...برم سراغ اپ بعدی! ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ تا لب دروازه های باغ او پرواز کنان رفتم،اما،صدای ناله ای مرا برگرداند.. صدای گریه ها و ناله ها...صدای رویایی از زندگی که باز گشت من را میخوانید ومن دوباره ارزوهای رنگی زندگی را به یاد اوردم... چشمانم را که میبستم،قلب هایشان را میدیدم که بدون لحظه ای تردید میتپید... اما قلب یکی ار انها متفاوت بودقلبش با صدای قلب بی احساس من میتچید... قلب من انقدر ارام بود که خودم هم از صدایش میترسیدم... قلب او جوری میتپید که احساس میکردم نزدیک ایستادن است...دستم را در دست گرفته بود...چشمانش را بسته و در کنارم زانو زده بود. چهره ی اشنایش را به یاد نمی اوردم...چقدر اشنا بود...انگار صورتش را میشناختم،نفس های لرزانش،چشمان بسته اش،گونه هایش،موهایش همه و همه را میشناختم... قطره ی اشکی از چشمانش پایین امد...فریاد کنان تمنا میکرد بیادبیاورمش... و ان موقع قطره ی اشکش را نیز شناختم...دلم شادی کنان ول وله میکرد... جلو رفتم،او دور شد.فریاد زدم،صدایم قبل از این که به او برسد خاموش شد... فریاد زدم کمک!بین انعکاس صدایم صدایی گفت:گریه کن! به او نگاه کردم...هنوز دستانم میان دستانش،بی جان افتاده بود. باز هم قطره های اشکش فریاد میکردند برگرد! میان صدایشان هنوز صدایی پیچیده بود:گریه کن! ناخوداگاه چشمانم پر از اشک شدند...دلم پر از شکستن شد و نفسم پر از دلتنگی و باز فریاد زدم... دوباره و دوباره!و قطره ای اشکم روی صورتم شکسته شد.من گریستم... دستانش را احساس کردم...لبانش را که روی دستانم میلغزید...عبور بی صدای قطره های اشک را روی گونه هایش فهمیدم... قدرتم را جمع کردم دستم را روی گونه اش کشیدم و قطره های اشکش را پاک کردم... فریاد های شادی اش را میشنیدم،قلبش تند میزد...حس میکردم قلب من هم باید همان طور بزند... میام!قول میدم زود زود به محض تموم شدن امتحانام بیام و اپ کنم!فعلا عزیزان! برام دعا کنید! فعلا تا دفعه بعد خداحافظ! خیلی چیزا هست که میخوام بگم و خیلی متن ها هست که میخوام براتون بزارم تو وبم که همش نوشته ی خودمه(مثل قبلی ها!)و دوست دارم نظرتونو راجع بهش بدونم.اما متاسفانه نمیشه.چند وقتی هست که نمیتونم راحت به اینترنت دسترسی پیدا کنم.برای همین وقت کمی دارم.امیدوارم یه روز همه حرفای نگفته رو بزنم وهمه متن هایی که ندیدین رو بهتون نشون بدم.اما خوشحالم میکنین تا اخرش بخونین و نظرتون رو بهم بگین.و این هم نوشته: ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ مجنونِ لیلی لیلی پارچه ای سفید روی صورتش کشید و گفت:"از من بگو،من چگونه ام؟..." مجنون پاسخ داد:"نمی دانم..مثل عکس ماه روی اب میدرخشی...به لطافت برگ لطیف ترین گل میمانی...به زیباترین احساس خورشید وقت طلوع...به امیدی که بی هیچ منتی می تابد...به لبخندی رنگین از طبیعت...به تلالو تمامی قطرات باران...به معصومیت قطره ای اشک میمانی...اما در اخر به لیلیِ مجنون میمانی!..." لیلی خندید ، گفت:"و تو نیز به مجنونِ لیلی!" ـــ رقص دخترک تنها شبها میرقصید. زیر نور ماه ،با لباسی سفید و صدای موسیقی زیبای باد میان علف ها، به همراهی زیبای برگ های خشک که به پایش بلند میشدند، و به افتخار درختان که با اوای موسیقی اش میرقصیدند،میرقصید. همراه اوای باد،به پرواز در میامد و لبخند را روانه چهره ی زیبایش میکرد... و همیشه چشمانش را از همه گان میپوشاند. شب میپرسید چرا؟ اما هیچ کس نمیدانست. هیچ کس نمیخواست بداند... شب اورا عاشقانه دوست داشت... هر خورشید که غروب میکرد، و اولین نگاهش را نمایان میکرد، همراه چشمان نگران شب بود برای گشتن به دنبال دخترک در کل شهر در همه جاده ها سرک میکشید تا در اخر پیش تنها رود سفره اش را میدید که رهایش کرده. و کمی دور تر منتظر باد است که رقص پر مهر خود را اجرا کند... هر شب ذره ای از جان خود در دستانش میگذاشت و به طبیعت میبخشید. ان شب مثل همیشه چشمانش را بسته بود... او ان شب، جوری رقصید که درختان سرشار از ارامش خوابیدند، برگ ها ان شب به هوا بلند میشند و اواز سر میدادند ماه نزدیکتر امده بود... نورش زیبا تر از همیشه به روی دخترک میتابید گل های کنار رود،به افتخار زیباییش شکفته تر شدند... و باد نیز عطر زیبایی را همراه اوای زیبایش کرده بود... اما شب غم گین بود.دلش گرفته بود. تصور نبود او را میکرد...و با خود میگفت اگر برود زمینیان دیگر شب را نخواهند دید... ان شب دخترک زیباتر از همیشه رقصید. و اخرین ذره ی وجودش را هم به طبیعت بخشید... نزدیک طلوع بود که رقص او تمام شد و زمین افتاد. شب فریاد میزد و می گریست اما دخترک بیدار نشد... شب میخواست تن بی جان دخترک را بغل بگیرد میخواست تمنا کند که نرود و بماند میخواست جان خود را به او ببخشد... اما... خورشید پیش دست کرد و او را در اغوش کشید... وقت او تمام شده بود، نوبت صبح بود... قبل از ان که کاملا برود چیز عجیبی در چهره دخترک برق زد. شب ان را دید...ان موقع بود که دلیل سوال همیشگی اش را فهمید... دخترک چشمانش را میبست زیرا... هر شب،او میرقصید...و به همراه اوای باد میگریست... و قطره های اشکش را از شب پنهان میکرد...شب در اسمان بود و نمیدید انها که در زمین بودند میدیدند از چشمان دخترک هر شب باران میبارد. برای همین هیچ وقت کسی نپرسید چرا؟ برای این که تنها کسی که نمیدانست شب بود... از روزی که لبخند زدم دریا جزءای از اتاقم شده است.. ان روز با خودم میگفتم هرچند واقعی نیست اما تا ابد میخندم...و میخندیدم دریا با اولین برق خنده های غم گینم جزءای از اتاق اسمانیم شد. اسمان نور میباخت،اما در اسمان من دریایم پر بود از روشنایی... وهنوز هم صورتم را با موج هایش نوازش میکرد..هر روز خنده هایم واقعی تر میشد. امشب دیگر نمیخندم...امشب زیر قولم زده ام،امشب گریسته ام... امشب از دل تنگ کسی شنیدم کمک!...گریستم چون:کودکی بود که میگفت کمک دل کوچک او در صدای جمعیت گم میشد! پرسیدم:کمک میخواهی؟! او فقط گفت کمک! نگاهم را به چشمانش دوختم...و چیزی در انها بود که از ان سر در نمی اوردم... چیزی عمیق...حسی پوچ و قلبی شکسته... او فقط یک بچه بود!این چنین شکستنی مال بچه ها نیست...خدا!!! و انجا بود که گریستم...از غم او...از دل او...تنها کمک من همین بود...تقدیم قطره های اشکم به او فریاد های خاموشم همه از او سر میگرفتند... وقتی قطرات معصوم اشکم را دید... دست کوچکش را روی صورتم گذاشت و از چشمانم خواند ان چیز که بیش از همه چیز میخواستمش... گفت:برو!منتظر است! دریایت امشب طوفانیست!طوفانی پر از احساسات...دلش را نشکن... دلم میدانست او چه میگوید اما من نه.. رفتم... در راه انقدر گریستم که چشمانم تهی شده بود از اشک... دلم میگفت گریه هایم همه از محبت ان کودک است...دلش را نشکن!! در دل تا به اتاقم برسم جاده ها راه بود و ساعت ها گذشت!...اما در حقیقت دقایقی بیش نبود. وقتی به اتاقم رسیدم دیدم،... دریایم نبود!...دریایم از دیوار پاک شده بود!ترسیدم! دنبالش گشتم،گریستم،فریاد زدم...اما نبود! در همان خاموشی اغوشی مرا در بر گرفت... گرم بود و من سرد بودم...سرد تر از همیشه... در اغوشش گریستم...نمیدانستم کیست،اهل کجاست،اسمش چیست؟! فقط میدانستم مرا در اغوش گرفته...لحظه ها رفتند و ما ماندیم... تا ان که چشمانم را باز کردم و بالاخره دنبال هویت گشتم هوا کم کم رو به روشنایی میرفت...اما صورتش هنوز برقی نداشت. پرسیدم:که هستی غریبه؟! خندید...و خنده هایش چه اشنا بود! گفت:وقتی کسی را در اغوش میکشی و گریه میکنی،نام غریبه بر او رواست؟!... لبخند زدم و لبخندم از همیشه به حقیقت نزدیک تر بود! ادامه داد:و حالا من کیستم.جواب این را خودت میدانی..من غریبه نیستم...اشنا تر از خودت به تو... مرا دریا می نامیدی!... وانجا بود که خورشید نورش را تاباند... اثبات گفته هایش چشمانش بود. ابی به رنگ دریا!سر زنده و شاد!...او راست میگفت...اشنا تر از خودم به من... خندیدم...پرسیدم:چه طور؟... گفت:من دریا ی اتاق اسمانی تو ام!! هر دو خندیدیم و من هیچ وقت دلش را نشکستم.هنوز هم صورتم را با دستانش نوازش میکند... هنوز هم می گویم از وقتی خندیدم دریا جزیی از اتاقم شده است! اما غیر از این،دریا جزیی از قلبم و زندگی هم شده است! از میان برگ ها از میان بوته ها صدای سقوط بی صدای برف می اید. صدای شکست بی غرور خاک، صدای لحظه ی جدایی خورشید از زمین صدا ی مزاحمت های ابر می اید. صدای فریادی از اسمان و خودتان میدانید،شروع باران اما بارانی سفید. اری این زمستان است. بیایید رنگ هارا بیاورید و دستی بزنید به کاغذ سفید زمستان غم گین است!شادش کنید! بیایید بیایید و ببینید رقص سرد برف ها، روی شانه های مرد برفی کوچه ما بیایید و ببینید بازی سرد خاموشی را بر چمن های خیال برفی کوچه ما اما من خواهشی دارم از شما... وقتی امدید نگاهی به دل من نکنید. چون دلم شکسته است... با اولین تیر نشکست، با دومی هم نشکست.اما تیر سوم،او را شکاند... حالا دلم شکسته است... پس نگاهی به دل من نکنید. کاسه ی گداییم سوی خداست که همیشه موقع دلتنگی، قدری از محبتش بر سرم میبارد...



دلم براتون تنگ میشه!





| Design By : Pichak |

